![]() |
![]() |
|
![]() كفتاری شامگاهان، بر كناره ی رودخانه ی نيل تمساحی ديد و هر كدام برابر هم ايستادند و به هم درود و سلام گفتند. كفتار سخن آغاز کرد و گفت: روزگارت را چگونه می گذرانی ؟ تمساح پاسخ داد: بدترين ايام را سپری می كنم. گاه برای سختی و رنجم گريه سر می دهم و آفريدگانی كه پيرامون من هستند به من می گويند: " اين اشک ها چيزی جز اشک تمساح نيست ." اين تعبير و تلقی به حدی آزرده و زخمناكم می كند كه هرگز قابل توصيف نيست. كفتار همان هنگام به وی گفت: درباره ی رنج ها و سختی هايت خوب دادِ سخن در می دهي، اما لحظه ای نيز درباره من انديشه كن. من به زيبايی جهان، شگفتی ها، شاهكار ها و معجزه های بديعش به دقت نظاره می كنم و چنان خنده سر می دهم كه حكايت از شادمانی نابی دارد كه دلم را آكنده می كند و خورشيد را به تبسم وا می دارد، حال آن كه مردمان می گويند: " اين خنده ها چيزی جز خنده ی كفتار نيست." «جبران خليل جبران» تمام عمر دير می فهميم ! در لحظه ها و دقيقه های آخر ! وقتی عمر چیزی در حال تمام شدن باشد. يک لحظه آفتاب در هوای سرد غنيمت می شود. خدا در مواقع سختيها تنها پناه می شود. يک قطره نور در دريای تاريکی همه ی دنيا می شود. يک عزيز وقتی که از دست رفت همه کس می شود. پاييز وقتی که تمام شد ٬ به نظر قشنگ و قشنگ تر می شود. ... هيچ کس مطمئن نيست که فردا را می بيند يا نه . امروز تمام چيزها و آدمهای اطرافمان را خوب نگاه کنیم. زندگی خيلی طولانی نيست ... |
|
+ نوشته شده در
جمعه ششم دی 1387ساعت 7:21 توسط |
|
يکروز وقتى کارمندان به اداره رسيدند، اطلاعيه بزرگى را در تابلوى اعلانات ديدند که روى آن نوشته شده بود: «ديروز فردى که مانع پيشرفت شما در اين اداره بود درگذشت. شما را به شرکت در مراسم تشييع جنازه که ساعت ۱۰ در سالن اجتماعات برگزار مىشود دعوت مىکنيم.» در ابتدا، همه از دريافت خبر مرگ يکى از همکارانشان ناراحت مىشدند امّا پس از مدتى، کنجکاو مىشدند که بدانند کسى که مانع پيشرفت آنها در اداره مىشده که بوده است. اين کنجکاوى، تقريباً تمام کارمندان را ساعت۱۰ به سالن اجتماعات کشاند. رفته رفته که جمعيت زياد مىشد هيجان هم بالا مىرفت. همه پيش خود فکر مىکردند: «اين فرد چه کسى بود که مانع پيشرفت ما در اداره بود؟ به هر حال خوب شد که مرد!» کارمندان در صفى قرار گرفتند و يکى يکى نزديک تابوت مىرفتند و وقتى به درون تابوت نگاه مىکردند ناگهان خشکشان مىزد و زبانشان بند مىآمد. آينهاى درون تابوت قرار داده شده بود و هر کس به درون تابوت نگاه مىکرد، تصوير خود را مىديد. نوشتهاى نيز بدين مضمون در کنار آينه بود: «تنها يک نفر وجود دارد که مىتواند مانع رشد شما شود و او هم کسى نيست جز خود شما. شما تنها کسى هستيد که مىتوانيد زندگىتان را متحوّل کنيد. شما تنها کسى هستيد که مىتوانيد بر روى شادىها، تصورات و موفقيتهايتان اثر گذار باشيد. شما تنها کسى هستيد که مىتوانيد به خودتان کمک کنيد. زندگى شما وقتى که رئيستان، دوستانتان، والدينتان، شريک زندگىتان يا محل کارتان تغيير مىکند، دستخوش تغيير نمىشود. زندگى شما تنها فقط وقتى تغيير مىکند که شما تغيير کنيد، باورهاى محدود کننده خود را کنار بگذاريد و باور کنيد که شما تنها کسى هستيد که مسئول زندگى خودتان مىباشيد. مهمترين رابطه اى که در زندگى مىتوانيد داشته باشيد، رابطه با خودتان است. خودتان را امتحان کنيد. مواظب خودتان باشيد. از مشکلات، غيرممکنها و چيزهاى از دست داده نهراسيد. خودتان و واقعيتهاى زندگى خودتان را بسازيد. دنيا مثل آينه است. انعکاس افکارى که فرد قوياً به آنها اعتقاد دارد را به او باز مىگرداند. تفاوتها در روش نگاه کردن به زندگى است.» ![]() مهم نيست که چقدر بزرگ شده ای٬ مهم آن است که هنوز هم دوست داشته باشی بزرگتر که شدی خلبان بشوی، هنوز فکر کنی معلم هايت همه چيز دنيا را بلدند، هنوز فکر کنی پدرت قوی ترين و پولدارترين مرد است، هنوز فکر کنی مادرت زيباترين و مهربان ترين زن دنياست، هنوز هم اعتقاد داشته باشی که اگر بتوانی با دستانت سريع بال بال بزنی می شود کمی پرواز کرد، هنوز هم به تصويرت در آينه کمی شک داشته باشی که خودت هستی يا همزادت در دنيای مجاز، هنوز هم ولع داشته باشی که يواشکی پاهايت را بکنی در کفش آدم بزرگها، هنوز هم آرزوی خانه ای با ديوارها و سقف تمام شيشه ای را داشته باشی٬ هنوز هم گه گاهی بروی پشت تلويزيون و راديو تا بی هوا مجری راغافلگير کني، هنوز هم بتوانی با يک تاب بازی جانانه به آسمان برسی، هنوز هم اين قدرت را داشته باشی که آدمهايی را بسيار زياد دوست داشته باشی، بدون آنکه عاشقشان شوی، مهم آن است که هنوز صدای نفس های بلند قشنگ ترين و دست نيافتنی ترين روياهايت را راحت بشنوی ... |
|
+ نوشته شده در
جمعه ششم دی 1387ساعت 7:14 توسط |
|
مورچه ها یک فلسفه چهار بخشی دارند.که اولین بخش آن این است:مورچه ها هرگز تسلیم نمی شوند فلسفه خوبی است. اگر آنها به سمتی پیش بروند و شما سعی کنید متوقفشان کنید به دنبال راه دیگری می گردند. بالا می روند. پایین می روند. دور می زنند . آنها به جستجوی راهی دیگر ادامه می دهند. چه فلسفه کارآمدی. هرگز از جست و جوی راهی که ترا به مقصد می رساند دست نکش. بخش دوم: مورچه ها کل تابستان را زمستانی می اندیشند. این نگرش مهمی است. نمی توان اینقدر ساده لوح بود که گمان کرد تابستان برای همیشه ماندگار است. پس مورچه ها وسط تابستان در حال جمع آوری غذای زمستان شان هستند یک حکایت قدیمی می گوید خانه ات را در تابستان بر روی شن نساز. چرا به این پند نیاز داریم؟ زیرا مهم است آینده نگری کنیم. در تابستان باید فکر طوفان را هم بکنیم. باید همچنان که از آفتاب و شن لذت می برید به فکر سنگ و صخره هم باشید سومین بخش فلسفه مورچه:مورچه ها کل زمستان را تابستانی می اندیشند. این مهم است در طول زمستان مورچه ها به خود یادآور می شوند که این دوران زیاد طول نمی کشد . به زودی از اینجا بیرون خواهیم رفت. و در اولین روز گرم مورچه ها بیرون می آیند.اگر دوباره سرد شد آنها برمی گردند زیر . ولی باز در اولین روز گرم بیرون می آیند. انها برای بیرون آمدن نمی توانند زیاد منتظر بمانند
و اما آخرین بخش فلسفه مورچه : یک مورچه در تابستان چقدر برای زمستان خود جمع می کند؟ هر چه قدر که در توانش باشد. چه فلسفه باور نکردنی ای. فلسفه: هر چه در توانایی ات است. فلسفه مورچه: هرگز تسلیم نشو....آینده را ببین.....مثبت
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پنجم دی 1387ساعت 15:57 توسط |
|
|
وقتي زندگينامه و تجربههاي صاحبان انديشة توانگر را ميخوانيد، ميبينيد كه آنها نسبت به پول گرايشي دوستانه دارند. حال آن كه گرايش عمومي نيست به پول به گونهاي است كه انگار پول ايرادي دارد و توانگر بودن كار درستي نيست. اگر با دقت به صحبت اطرافيان گوش كنيد ميبينيد كه بيشتر مردم گرايشي بسيار غلط نسبت به پول داشتن دارند، آن را چيزي بيهوده ميدانند. از يك طرف ميگويند پول برايشان اهميتي ندارد و از طرف ديگر ميگويند براي پول در آوردن بايد از صبح تا شام تلاش كنند و زحمت بكشند. آنها نميدانند كه اين عدم هماهنگي در انديشه، تلاشهايشان را خنثي و بيثمر ميكند. چنين تفكر ناهماهنگي دربارة پول، آنها را وا ميدارد كه براي هدفهايي متضاد بكوشند در نتيجه ثمرهاش نيز ناهماهنگ و متضاد خواهد بود. اگر از پول درست استفاده شود عالي و اعجابانگيز است زيرا داراي جوهر الهي است.
پول نعمت آسماني است زيرا تجلي بركت خدا در زمين است. همة ما به چنين تفكر عميقي نياز داريم تا ديگر پول را چيز بدي ندانيم. يكي از اصول معنوي و ذهني توانگر شدن اين است كه ما به حقيقت نيك خدا پي ببريم و بدانيم كه توانگري نعمت خدادادي است، براي نجات دادن همة مردم از فقر و شكست و همة گناهان ناشي از فقر بايد قدر اين نعمت الهي را بدانيم.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه ششم مهر 1387ساعت 6:17 توسط |
|
|
خانمي پشت ميز كارش نشسته است. او مدير ارشد شركت بسيار بزرگي است. روي ميز از نامه، قرارداد و كاغذهاي مربوط به كارش پر شده است. دو چراغ چشمك زن روي تلفن، حاكي از آنست كه دو نفر منتظر صحبت با او هستند. دو نفر ارباب رجوع هم روي مبلهاي اتاقش نشسته و چاي مينوشند و منتظرند كه او سرش را از روي نامهها بلند كند تا با او صحبت كنند. تا نيم ساعت ديگر جلسة مهمي هم دارد. بعد از آن بايد با مدير عامل شركت راجع به موضوعي صحبت كنند و... فشار ناشي از اين همه كار و گرفتاري اغلب ما را كلافه ميكند. شايد بگوييد: «نه براي من يكي خيلي زياد است.» اما براي اين خانم زياد نيست او از كارش لذت ميبرد. اجازه نميدهد تصورات باطل روي كارش تأثير منفي بگذارد، به جاي آن به موفقيتهايي كه امروز نصيبش خواهد شد فكر ميكند، مؤدبانه با ارباب و رجوعها حرف ميزند، صحبتهايشان را به دقت گوش ميدهد. تلفنها را جواب ميدهد. اين كارها سخت و طاقت فرسا نيست اتفاقي معمولي براي كساني است كه از كارشان لذت ميبرند و مستقيم و مؤثر به سوي هدفهايشان پيش ميروند. اين خانم تصورات خود را در راهي مثبت به كار ميگيرد، ميپذيرد كه اين حق اوست كه احساس رضايت و موفقيت كند. بسياري از انسانها ذهن خود را با افكار مأيوس كننده و ملالانگيز پر كرده و احساس خشنودي و خوشبختي را آنقدر زير فشار ميگذارند تا اثري از آن باقي نماند، نگران اتفاقات ناگوار و فاجعههايي هستند كه هرگز صورت خارجي به خود نميگيرد و يا به ندرت اتفاق ميافتد. احساس رضايت از كارشان را تحمل نميكنند. نه از كارشان لذت ميبرند و نه از بازي و تفريحشان خشنود ميشوند. انسان ميتواند به استناد دليل و منطق حركت كند و غذاي بيمزه بخورد. امّا خداوند به ما شوخ طبعي، روي خوش و خنده اعطا كرده تا مأموريت دو روزة عمر را با روح و با نشاط بگذرانيم. ميتوانيد لذت را احساس كنيد. ميتوانيد زير دوش آب سرد برويد و بخنديد و بالا و پايين بپريد. ميتوانيد شادابي را در عمق وجود خويش احساس كنيد. مسئله اين است كه براي خودتان چه بخواهيد. زندگي بايد قرين شادي باشد. اما برداشتهاي زندگي امروز از زندگي، اغلب عكس اين موقعيت را نشان ميدهد. مفهومي منفي با تصوير ذهني زشت. زندگي بايد رسم خوشايندي داشته باشد مردم بايد با خود و ديگران مهربان باشند. شادي و شادكامي بايد چشم و قلب و جزيي از وجود ما باشد. خوشيهاي دنيا متعلق به ماست. با فراموش كردن اشتباهات گذشته ميتوانيد به زندگي شاد برسيد. اگر احساس كنيد كه حق داريد از زندگي لذت ببريد، ميتوانيد در كار و زندگي طعم خوش شادي و خوشبختي را بچشيد. با سرزنش خويش، لذت و شادماني را از خودتان دريغ ميكنيد. زندگي خلاق تصميم گرفتن براي شادمان بودن است. پيروزيِ نيروهاي مثبت فكر و تصور بر نيروهاي منفي تفكر و تصور است. با تقويت روزانه تصوير ذهني خويش، براي زندگي خلاق آماده ميشويد، خود را شايسته خوشيهاي زندگي ميدانيد و از آن به سود خود استفاده ميكنيد. |
|
+ نوشته شده در
شنبه ششم مهر 1387ساعت 6:15 توسط |
|
|
شبي مردي خوابي عجيب ديد. در خواب ديد كه در ساحلي راه ميرود. و حضور خدا را نزد خودبيش از پيش حس كرد. او ميتوانست با نگاهي به آسمان، صحنههايي از زندگياش را ببيند. او با هرصحنه، دو رد پا را روي ماسههاي ساحل ميديد، يكي متعلق به خود و ديگري ردپايي كه نشانگر حضورخدا بود. وقتي آخرين صحنه زندگياش در برابرش نمايان گشت، او به ماسههاي ساحل نگاهي انداختو متوجه شد كه در بسياري از مواقع در طول راه زندگياش، فقط يك رد پا روي ماسهها ديده ميشود.همچنين متوجه شد كه در اوقاتي فقط يك رد پا ديده ميشود كه ناهموارترين و بحرانيترين اوقاتزندگياش محسوب ميشدند. او كه به شدت غمگين شده بود، از خدا پرسيد: «باريتعالي، خودتفرمودي كه وقتي تصميم بگيرم از تو دنبالهروي كنم و مطيعت باشم، در تمام طول همراهم خواهي بود.ولي متوجه شدهام كه در طول بدترين و بحرانيترين اوقات زندگيام، فقط يك رد پا وجود دارد.نميفهمم چرا زماني كه بيشتر از هميشه به تو نياز داشتم، مرا به حال خود رها كردي و تنهايم گذاشتي».
خداوند يكتا پاسخ داد: «اي بنده عزيز و ارزشمندم، من به تو عشق ميورزم و هرگز تو را به خود رهانميكنم و تنهايت نگذاشتهام. در مواقعي كه با رنج و دشواري زياد دست و پنجه نرم ميكردي، يعنيزماني كه فقط يك رد پا ديدهاي، من تو را روي شانههاي همراهي خود حمل ميكردم». |
|
+ نوشته شده در
شنبه ششم مهر 1387ساعت 6:13 توسط |
|
|
روزي، مديري بسيار ثروتمند و سرشناس از خياباني عبور ميكرد. او سوار بر اتومبيل گرانقيمتشسريع رانندگي ميكرد و از راندن آن لذت ميبرد. البته مراقب بچههايي بود كه گاه و بيگاه از گوشه و كنارخيابان، به وسط خيابان ميپريدند كه ناگهان چيزي ديد. اتومبيل را متوقف كرد ولي متوجه كودكي نشد.در حالي كه حيرت زده به اطرافش نگاه ميكرد، ناگهان آجري به در اتومبيل خورد و آن را كاملا قر كرد€ ازفرط خشم و عصبانيت از اتومبيل پياده شد و يقه اولين كودكي را گرفت كه در آن حوالي ديد. بعد درحالي كه او را محكم تكان ميداد، فرياد كشيد: «اين چه كاري بود كه كردي؟ تو كه هستي؟ مگر عقلت رااز دست دادهاي؟ ميداني اين اتومبيل چقدر ارزش دارد؟ و تو چه خسارتي با زدن آجر و قر كردن در آنبه بار آوردهاي؟»
پسربچه كه شرمنده به نظر ميرسيد، در حالي كه بغض كرده بود، گفت: «آقا، خيلي معذرتميخواهم. فقط يك لحظه به حرفهايم گوش كنيد. به خدا نميدانستم چه كار ديگري بايد انجام دهم.چارهاي نداشتم. آجر را پرت كردم، چون هيچ رانندهاي حاضر نشد بايستد و كمكم كند». بعد در حالي كهاشكهايش را پاك ميكرد و با دست به نقطهاي اشاره ميكرد، گفت: «به خاطر برادرم اين كار را كردم.داشتم او را با صندلي چرخدارش از روي جدول كنار خيابان عبور ميدادم كه ناگهان از روي آن به زمينسقوط كرد. زورم نميرسد كه او را بلند كنم». سپس در حالي كه به هق هق افتاده بود، ملتمسانه به مديربهت زده گفت: «لطفٹ كمكم كنيد. كمكم ميكنيد تا او را از روي زمين بلند كنم و روي صندلي چرخدارشبنشانم؟ او زخمي شده». مدير جوان كه بغض راه گلويش را بسته بود و به زور آب دهانش را قورتميداد، به سرعت به آن سمت دويد. سپس پسر معلول را از روي زمين بلند كرد و او را روي صندليچرخدارش نشاند. بعد با دستمالي تميز، آثار خون را از روي خراشيدگيهاي سر و صورت پسر معلولپاك كرد. نگاهي به سراپاي او انداخت و خيالش راحت شد كه او صدمهاي جدي نديده است. پسركوچك از فرط خوشحالي بالا و پايين ميپريد، به مدير جوان گفت: «خيلي از شما متشكرم، خدا خيرتانبدهد€» مدير جوان كه هنوز آن قدر بهت زده بود كه نميتوانست حرفي بزند، سري تكان داد و آن دو رانگاه كرد. سپس با گامهايي لرزان سوار اتومبيل گران قيمت قر شدهاش شد و تمام طول راه تا خانه را بهآرامي طي كرد. با وجود آنكه صدمه ناشي از ضربه آجر به در اتومبيلش خيلي زياد بود، مدير جوان هرگزتلاشي براي مرمت آن نكرد. او ميخواست قسمت قر شده اتومبيل گرانقيمتش هميشه اين پيام را به اويادآوري كند: «در مسير راه زندگي، هرگز آن قدر تند نران كه شخصي براي جلب توجهت، آجر به سوي تو پرتابكند».
|
|
+ نوشته شده در
شنبه ششم مهر 1387ساعت 6:12 توسط |
|
|
سالها سال قبل، هنديهاي شجاع براي افزايش توان و بنيه جسمانيشان، مدتي را در انزوا سپريميكردند. طي اين مدت در درههاي زيبا و جنگلهاي انبوه و سرسبز پيادهروي ميكردند و با سختيزندگي را ميگذراندند تا قدرت جسماني خود را افزايش دهند. روزي يكي از اين مردان كه در درهايراهپيمايي ميكرد، سرش را بلند كرد و با ديدن كوهستانهاي سر به فلك كشيده، هوس كرد كه نوكقلهاي را فتح كند كه پوشيده از برف بود. با خود فكر كرد: «با تلاش براي فتح آن قله، خودم را امتحانخواهم كرد». سپس زره خود را پوشيد، شال گردنش را دور خود پيچيد و به سمت قله برف پوش به راهافتاد. وقتي پس از تلاش فراوان، سرانجام به قله رسيد، آنجا ايستاد و به دنياي زير پايش خيره شد. همهجا را ميتوانست ببيند و احساس ميكرد كه كل جهان را تصرف كرده است. قلبش مالامال از غرور وافتخار شده بود و خود را تحسين ميكرد. ناگهان صداي خش خشي را از زير پاهايش شنيد. نگاهي به آنسمت انداخت و ماري را ديد. قبل از آنكه بتواند حركتي بكند، مار فش فش كنان با او حرف زد: «مندارم ميميرم. اينجا خيلي سرد است و غذايي پيدا نميشود. مرا زير زره ات بگذار و پايين ببر».مردجوان گفت: «نه، امكان ندارد. من جنس شما موجودات موذي را خوب ميشناسم. تو يك مار زنگيهستي. به محض آنكه تو را زير زرهام بگذارم، نيشم ميزني و مرا ميكشي!» مار التماس كنان گفت: «نهاين طور نيست. قول ميدهم نيشت نزنم و رفتار خوبي با تو داشته باشم. اگر كمكم نكني، اينجا از سرما وبيغذايي ميميرم.» مرد جوان مدتي در برابر خواسته مار زنگي مقاومت كرد و بعد مار آن قدر چربزباني و التماس كرد تا سرانجام او را راضي كرد. |
|
+ نوشته شده در
شنبه ششم مهر 1387ساعت 6:10 توسط |
|
|
وقتى اينشتين مرد او را به بهشت بردند. در آنجا به اطلاع او رسانده شد که متاسفانه اتاق خصوصى اش هنوز حاضر نشده و بايد چند روزى را در خوابگاه عمومى در کنار ديگران بسر برد.
اينشتين گفت مانعى ندارد و او از همصحبتى با ديگران خوشحال مىشود. راهنما او را به داخل خوابگاه عمومى هدايت کرد. در آنجا ٤ نفر ديگر هم بودند. راهنما ضمن معرفى اينشتين به آنها، شروع به معرفى آنها کرد: «اين اولين هم اتاقى شماست. ضريب هوشى (IQ) او ١٨٠ است!» اينشتين گفت: عاليه. مى توانيم با هم در مورد رياضيات صحبت کنيم. «و اين دومين هم اتاقى شماست. ضريب هوشى اش ١٥٠ است!» اينشتين گفت: اين هم خيلى خوبه. مى توانيم با هم در مورد فيزيک صحبت کنيم. «و اين سومين هم اتاقى شماست. ضريب هوشى اش ١٠٠ است!» اينشتين گفت: عيبى نداره. مى توانيم با هم در مورد آخرين فيلمهاى سينمايى که نمايش مى دهند صحبت کنيم. «و بالاخره اين هم آخرين هم اتاقى شما. ضريب هوشى اش ٨٠ است!» اينشتين دستش را به طرف آن مرد دراز کرد و بعد از اين که با هم دست دادند از او پرسيد: فکر مى کنى بالاخره نرخ بهره و وضعيت اقتصادى به کجا مى رسه؟ |
|
+ نوشته شده در
جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 14:16 توسط |
|
|
دو روز مانده به پايان جهان
تازه فهميد که هيچ زندگى نکرده است تقويمش پر شده بود و تنها دور روز تنها دو روز خط نخورده باقى بود. پريشان شد و آشفته و عصبانى نزد خدا رفت تا روزهاى بيشترى از خدا بگيريد.
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 14:5 توسط |
|
|
سلامت جسمى از سلامت روانى و عاطفى قابل تفکيک نيست. آدمهاى شاد، آدمهاى سالمى هستند. تاريخ جهان به ما میگويد که شادى به اين که شما چه داريد بستگى ندارد بلکه به اين که شما که هستيد وابسته است. اکنون که در آستانه سال نو قرار داريم، خوب است لحظهاى به اين موضوع بينديشيم که چه چيزى واقعاً ما را شاد میکند.
١٠ کليد زير میتوانند در اين زمينه به ما کمک کنند: ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 13:57 توسط |
|
|
۱- خواب ديدن
اگر از ١٠ نفر بپرسيد که خوابها و روياهاى انسان از چه تشکيل شدهاند، احتمالاً ١٠ پاسخ متفاوت دريافت میکنيد. علتش اين است که دانشمندان هنوز سرگرم کشف اين معما هستند. يک احتمال: خواب ديدن از طريق تحريک حرکت سناپسها بين سلولهاى مغز، به تمرين دادن مغز میپردازد. يک نظريه ديگر اين است که خوابهاى افراد درباره وظايف و هيجاناتى است که در طول روز به آن پرداخته و اين فرايند میتواند به استحکام افکار و خاطرات کمک کند. به طول کلّى، دانشمندان توافق دارند که خواب ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 13:43 توسط |
|
|
در زمانهاى بسيار قديم، وقتى هنوز پاى بشر به زمين نرسيده بود، فضيلتها و تباهىها دور هم جمع شدند، خستهتر و کسلتر از هميشه.
ناگهان ذکاوت ايستاد و گفت: بياييد با هم يک بازى کنيم، مثلاً قايم موشک ... ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 13:18 توسط |
|
|
صبح يک روز زمستان، زن و شوهرى در هنگام خوردن صبحانه به اخبار راديو گوش میکردند. گوينده اعلام کرد: «امروز انتظار میرود ٢٠ تا ٢٥ سانتیمتر برف ببارد. همه ماشينهايشان را در سمت راست کوچهها پارک کنند تا راه براى حرکت ماشينهاى برف روبى باز باشد.»
مرد فوراً از خانه خارج شد و ماشينش را در سمت راست کوچه پارک کرد. يک ............ ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 13:3 توسط |
|
|
آيا شما به يک راننده بد، پيشخدمت بیادب، رئيس پرخاشگر و يا کارمند بیتوجه اجازه میدهيد که روزتان را خراب کند؟ آدم موفق کسى است که بتواند به سرعت تمرکزش را بر روى چيزهاى مهم برگرداند. ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 13:0 توسط |
|
|
پيرمردى بر قاطرى بنشسته بود و از بيابانى میگذشت. سالكى را بديد كه پياده بود
پيرمرد گفت: اى مرد به كجا رهسپاری؟ سالك گفت: به دهى كه گويند مردمش خدا نشناسند و كينه و عداوت میورزند و زنان خود را از ارث محروم میكنند پيرمرد گفت: به خوب جايى میروى سالك گفت: چرا؟ ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 12:59 توسط |
|
|
«جان بلا نکارد» از روى نيکمت برخاست. لباس ارتشىاش را مرتب کرد و به تماشاى انبوه جمعيت که راه خود را از ميان ايستگاه بزرگ مرکزى پيش مىگرفتند مشغول شد. او به دنبال دخترى مىگشت که چهره او را هرگز نديده بود اما قلبش را مىشناخت دخترى با يک گل سرخ.
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 12:57 توسط |
|
|
- پدر بزرگ، درباره چه مىنويسيد؟
- درباره تو پسرم. امّا مهمتر از آنچه مىنويسم، مدادى است که در دست دارم و با آن مىنويسم......... ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 12:46 توسط |
|
|
من باور دارم ...
که دعوا و جرّ و بحث دو نفر با هم به معنى اين که آنها همديگر را دوست ندارند نيست. و دعوا نکردن دو نفر با هم نيز به معنى اين که آنها همديگر را دوست دارند نمىباشد. ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 12:45 توسط |
|
|
اينشتين مىگفت: «آنچه در مغزتان مىگذرد، جهانتان را مىآفريند.»
استفان کاوى (از سرشناسترين چهرههاى علم موفقيت) احتمالاً با الهام از همين حرف اينشتين است که مىگويد: «اگر مىخواهيد در زندگى و روابط شخصىتان تغييرات جزيى به وجود آوريد به گرايشها و رفتارتان توجه کنيد. اما اگر دلتان مىخواهد قدمهاى کوانتومى برداريد و تغييرات اساسى در زندگىتان ايجاد کنيد بايد نگرشها و برداشتهايتان را عوض کنيد.» ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 12:2 توسط |
|
|
كفتاري شامگاهان، بر كناره ي رودخانه ي نيل تمساحي ديد و هر كدام برابر هم ايستادند و به هم درود و سلام گفتند. كفتار سخن آغاز کرد و گفت: روزگارت را چگونه مي گذراني ؟ تمساح پاسخ داد: بدترين ايام را سپري مي كنم. گاه براي سختي و رنجم گريه سر مي دهم و آفريدگاني كه پيرامون من هستند به من مي گويند: " اين اشک ها چيزي جز اشک تمساح نيست ." اين تعبير و تلقي به حدي آزرده و زخمناكم مي كند كه هرگز قابل توصيف نيست. كفتار همان هنگام به وي گفت: درباره ي رنج ها و سختي هايت خوب دادِ سخن در مي دهي، اما لحظه اي نيز درباره من انديشه كن. من به زيبايي جهان، شگفتي ها، شاهكار ها و معجزه هاي بديعش به دقت نظاره مي كنم و چنان خنده سر مي دهم كه حكايت از شادماني نابي دارد كه دلم را آكنده مي كند و خورشيد را به تبسم وا مي دارد، حال آن كه مردمان مي گويند: " اين خنده ها چيزي جز خنده ي كفتار نيست." منبع :دل پناه
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت 21:38 توسط |
|
|
کشاورزی ٬ هميشه در مسابقات پرورش محصولات٬ جايزه بهترين غله را به دست می آورد و به عنوان کشاورز نمونه انتخاب می شد. رقبا و همکارانش علاقه مند شدند ٬علت و راز موفقيتش را بدانند . به همین خاطر سعی کردند او را زير نظر بگيرند و مراقب کارهایش باشند . بعد از مدتی جستجو سرانجام با نکته ی عجيب و جالبی رو به رو شدند .
اين کشاورز بعد از هر نوبت کشت بهترين بذرها را به همسايگانش می داد و آنها را از اين نظر تامين می کرد. بنابر اين همسايه های او می بايست برنده می شدند٬ نه او! کنجکاوی بيشتر شد و تلاش برای کشف حقيقت به نتيجه نرسيد. بالاخره تصميم گرفتند از خود کشاورز بپرسند .کشاورز در پاسخ آنها گفت: چون جريان باد ذرات بارور کننده غلات را از يک مزرعه به مزرعه های اطراف می برد٬ من بهترين بذرهای خودم را به همسايگانم می دهم تا باد ذرات بارور کننده نامرغوب را از مزرعه ی آنها به زمين من نیاورد و کيفيت محصولات من را خراب نکند . همين تشخيص صحيح و درست کشاورز توفيق کاميابی در مسابقه بهترين غله را برای او به ارمغان می آورد. دلی كه عشق ندارد وبه عشق نياز دارد، آدمی را همواره در پی گم شده اش، ملتهبانه به هر سو ميكشاند. خدا، آزادی، هنر و دوست، دربيابان طلب برسر راهش منتظرند. تا وی كوزه ی خالی خويش را از آب كدامين چشمه پر خواهد كرد؟
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت 11:28 توسط |
|
|
خودآگاهی خودآگاهی ، توانایی شناخت و آگاهی از خصوصیات ، نقاط ضعف و قدرت ، خواسته ها ، ترس و انزجار است. رشد خودآگاهی به فرد کمک می کند تا دریابد تحت استرس قرار دارد یا نه و این معمولا پیش شرط ضروری روابط اجتماعی و روابط بین فردی مؤثر و همدلانه است. همدلی همدلی یعنی اینکه فرد بتواند زندگی دیگران را حتی زمانی که در آن شرایط قرار ندارد درک کند. همدلی به فرد کمک می کند تا بتوانند انسانهای دیگر را حتی وقتی با آنها متفاوت است بپذیرد و به آنها احترام گذارد. همدلی روابط اجتماعی را بهبود می بخشد و به ایجار رفتارهای حمایت کننده و پذیرنده ، نسبت به انسان های دیگر منجر می شود. ارتباط مؤثر این توانایی به فرد کمک می کند تا بتواند کلامی و غیر کلامی و مناسب با فرهنگ ، جامعه و موقعیت، خود را بیان کند بدین معنی که فرد بتواندنظرها ، عقاید ، خواسته ها ، نیازها و هیجان های خود را ابراز و به هنگام نیاز بتواند از دیگران درخواست کمک و راهنمایی نماید. مهارت تقاضای کمک و راهنمایی از دیگران ، در مواقع ضروری، از عوامل مهم یک رابطه سالم است. روابط بین فردی این توانایی به ایجاد روابط بین فردی مثبت و مؤثر فرد با انسانهای دیگر کمک می کند. یکی از این موارد ، توانایی ایجاد روابط دوستانه است.که در سلامت روانی و اجتماعی ، روابط گرم خانوادگی ، به عنوان یک منبع مهم روابط اجتماعی ناسالم نقش بسیار مهمی دارد. تصمیم گیری این توانایی به فرد کمک می کند تا به نحو مؤثرتری در مورد مسائل تصمیم گیری نماید. اگر کودکان و نوجوانان بتوانند فعالانه در مورد اعمالشان تصمیم گیری کنند ، جوانب مختلف انتخاب را بررسی و پیامد هر انتخاب را ارزیابی کنند ، مسلما در سطوح بالاتر بهداشت روانی قرار خواهند گرفت. حل مسأله این توانایی فرد را قادر می سازد تا به طور مؤثرتری مسائل زندگی را حل نماید . مسائل مهم زندگی چنانچه حل نشده باقی بمانند ، استرس روانی ایجاد می کنند که به فشار جسمی منجر می شود. تفکر خلاق این نوع تفکر هم به مسأله و هم به تصمیم گیری های مناسب کمک می کند . با استفاده از این نوع تفکر ، راه حلهای مختلف مسأله و پیامدهای هر یک از آنها بررسی می شوند . این مهارت ، فرد را قادر می سازد تا مسائل را از ورای تجارب مستقیم خود را دریابد و حتی زمانی که مشکلی وجود ندارد و تصمیم گیری خاصی مطرح نیست ، با سازگاری و انعطاف بیشتر به زندگی روزمره بپردازد. تفکر انتقادی تفکر انتقادی ، توانایی تحلیل اطلاعات و تجارب است . آموزش این مهارت ها ، نوجوانان را قادر می سازد تا در برخورد با ارزش ها ، فشار گروه و رسانه های گروهی مقاومت کنند و از آسیب های ناشی از آن در امان بمانند. توانایی حل مسأله این توانایی فرد را قادر می سازد تا هیجان ها را در خود و دیگران تشخیص دهد ، نحوه تأثیر هیجان ها بر رفتار را بداند و بتواند واکنش مناسبی به هیجان های مختلف نشان دهد . اگر با حالات هیجانی ، مثل غم و خشم یا اضطراب درست برخورد نشود این هیجان تأثیر منفی بر سلامت جسمی و روانی خواهد گذاشت و برای سلامت پیامدهای منفی به دنبال خواهند داشت. توانایی مقابله با استرس این توانایی شامل شناخت استرس های مختلف زندگی و تأثیر آنها بر فرد است . شناسایی منابع استرس و نحوه تأثیر آن بر انسان ، فرد را قادر می سازد تا با اعمال و موضع گیری های خود فشار و استرس را کاهش دهد. اجزای مهارتهای ده گانه زندگی خودآگاهی · آگاهی از نقاط قوت · آگاهی از نقاط ضعف · تصویر خود واقع بینانه · آگاهی از حقوق و مسئولیت ها · توضیح ارزشها · انگیزش برای شناخت مهارتهای ارتباطی · ارتباط کلامی و غیرکلامی موثر · ابراز وجود · مذاکره · امتناع · غلبه بر خجالت · گوش دادن همدلی · علاقه داشتن به دیگران · تحمل افراد مختلف · رفتار بین فردی همراه با پرخاشگری کمتر · دوست داشتنی تر شدن (دوستیابی) · احترام قائل شدن برای دیگران مهارتهای بین فردی · همکاری و مشارکت · اعتماد به گروه · تشخیص مرزهای بین فردی مناسب · دوستیابی · شروع و خاتمه ارتباطات مهارتهای حل مسأله · تشخیص مشکلات علل و ارزیابی دقیق · درخواست کمک · مصالحه (برای حل تعارض) · آشنایی با مراکزی برای حل مشکلات · تشخیص راه حل های مشترک برای جامعه مهارتهای تفکر خلاق · تفکر مثبت · یادگیری فعال ( جستجوی اطلاعات جدید ) · ابراز خود · تشخیص حق انتخاب های دیگر ( برای تصمیم گیری ) · تشخیص راه حل های جدید برای مشکلات مهارتهای مقابله با هیجانات · شناخت هیجان های خود و دیگران · ارتباط هیجان ها با احساسات ، تفکر و رفتار · مقابله با ناکامی ، خشم ، بی حوصلگی ، ترس و اضطراب · مقابله با هیجان های شدید دیگران مهارتهای تصمیم گیری · تصمیم گیری فعالانه بر مبنای آگاهی از حقایق کارهایی که می توان انجام داد که انتخاب را تحت تأثیر قرار دهد. · تصمیم گیری بر مبنای ارزیابی دقیق موقعیت ها · تعیین اهداف واقع بینانه · برنامه ریزی و پذیرش مسئولیت اعمال خود · آمادگی برای تغییر دادن تصمیم ها برای انطباق با موقعیت های جدید مهارتهای تفکر انتقادی · ادراک تأثیرات اجتماعی و فرهنگی بر ارزشها ، نگرشها و رفتار · آگاهی از نابرابری ، پیشداوری ها و بی عدالتی ها · واقف شدن به این مسئله که دیگران همیشه درست نمی گویند · آگاهی از نقش یک شهروند مسئول مهارتهای مقابله با استرس · مقابله با موقعیتهایی که قابل تغییر نیستند · استراتژی های مقابله ای برای موقعیت های دشوار ( فقدان ، طرد ، انتقاد) · مقابله با مشکلات بدون توسل به سوء مصرف مواد · آرام ماندن در شرایط فشار · تنظیم وقت **** منبع : سايت کانون قلم -http://ghalamngo.com - آدرس اينترنتی : http://ghalamngo.com/pages/maghalamt/maharamt_zendegi.htm |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 1:10 توسط |
|
|
خودآگاهی خودآگاهی ، توانایی شناخت و آگاهی از خصوصیات ، نقاط ضعف و قدرت ، خواسته ها ، ترس و انزجار است. رشد خودآگاهی به فرد کمک می کند تا دریابد تحت استرس قرار دارد یا نه و این معمولا پیش شرط ضروری روابط اجتماعی و روابط بین فردی مؤثر و همدلانه است. همدلی همدلی یعنی اینکه فرد بتواند زندگی دیگران را حتی زمانی که در آن شرایط قرار ندارد درک کند. همدلی به فرد کمک می کند تا بتوانند انسانهای دیگر را حتی وقتی با آنها متفاوت است بپذیرد و به آنها احترام گذارد. همدلی روابط اجتماعی را بهبود می بخشد و به ایجار رفتارهای حمایت کننده و پذیرنده ، نسبت به انسان های دیگر منجر می شود. ارتباط مؤثر این توانایی به فرد کمک می کند تا بتواند کلامی و غیر کلامی و مناسب با فرهنگ ، جامعه و موقعیت، خود را بیان کند بدین معنی که فرد بتواندنظرها ، عقاید ، خواسته ها ، نیازها و هیجان های خود را ابراز و به هنگام نیاز بتواند از دیگران درخواست کمک و راهنمایی نماید. مهارت تقاضای کمک و راهنمایی از دیگران ، در مواقع ضروری، از عوامل مهم یک رابطه سالم است. روابط بین فردی این توانایی به ایجاد روابط بین فردی مثبت و مؤثر فرد با انسانهای دیگر کمک می کند. یکی از این موارد ، توانایی ایجاد روابط دوستانه است.که در سلامت روانی و اجتماعی ، روابط گرم خانوادگی ، به عنوان یک منبع مهم روابط اجتماعی ناسالم نقش بسیار مهمی دارد. تصمیم گیری این توانایی به فرد کمک می کند تا به نحو مؤثرتری در مورد مسائل تصمیم گیری نماید. اگر کودکان و نوجوانان بتوانند فعالانه در مورد اعمالشان تصمیم گیری کنند ، جوانب مختلف انتخاب را بررسی و پیامد هر انتخاب را ارزیابی کنند ، مسلما در سطوح بالاتر بهداشت روانی قرار خواهند گرفت. حل مسأله این توانایی فرد را قادر می سازد تا به طور مؤثرتری مسائل زندگی را حل نماید . مسائل مهم زندگی چنانچه حل نشده باقی بمانند ، استرس روانی ایجاد می کنند که به فشار جسمی منجر می شود. تفکر خلاق این نوع تفکر هم به مسأله و هم به تصمیم گیری های مناسب کمک می کند . با استفاده از این نوع تفکر ، راه حلهای مختلف مسأله و پیامدهای هر یک از آنها بررسی می شوند . این مهارت ، فرد را قادر می سازد تا مسائل را از ورای تجارب مستقیم خود را دریابد و حتی زمانی که مشکلی وجود ندارد و تصمیم گیری خاصی مطرح نیست ، با سازگاری و انعطاف بیشتر به زندگی روزمره بپردازد. تفکر انتقادی تفکر انتقادی ، توانایی تحلیل اطلاعات و تجارب است . آموزش این مهارت ها ، نوجوانان را قادر می سازد تا در برخورد با ارزش ها ، فشار گروه و رسانه های گروهی مقاومت کنند و از آسیب های ناشی از آن در امان بمانند. توانایی حل مسأله این توانایی فرد را قادر می سازد تا هیجان ها را در خود و دیگران تشخیص دهد ، نحوه تأثیر هیجان ها بر رفتار را بداند و بتواند واکنش مناسبی به هیجان های مختلف نشان دهد . اگر با حالات هیجانی ، مثل غم و خشم یا اضطراب درست برخورد نشود این هیجان تأثیر منفی بر سلامت جسمی و روانی خواهد گذاشت و برای سلامت پیامدهای منفی به دنبال خواهند داشت. توانایی مقابله با استرس این توانایی شامل شناخت استرس های مختلف زندگی و تأثیر آنها بر فرد است . شناسایی منابع استرس و نحوه تأثیر آن بر انسان ، فرد را قادر می سازد تا با اعمال و موضع گیری های خود فشار و استرس را کاهش دهد. اجزای مهارتهای ده گانه زندگی خودآگاهی · آگاهی از نقاط قوت · آگاهی از نقاط ضعف · تصویر خود واقع بینانه · آگاهی از حقوق و مسئولیت ها · توضیح ارزشها · انگیزش برای شناخت مهارتهای ارتباطی · ارتباط کلامی و غیرکلامی موثر · ابراز وجود · مذاکره · امتناع · غلبه بر خجالت · گوش دادن همدلی · علاقه داشتن به دیگران · تحمل افراد مختلف · رفتار بین فردی همراه با پرخاشگری کمتر · دوست داشتنی تر شدن (دوستیابی) · احترام قائل شدن برای دیگران مهارتهای بین فردی · همکاری و مشارکت · اعتماد به گروه · تشخیص مرزهای بین فردی مناسب · دوستیابی · شروع و خاتمه ارتباطات مهارتهای حل مسأله · تشخیص مشکلات علل و ارزیابی دقیق · درخواست کمک · مصالحه (برای حل تعارض) · آشنایی با مراکزی برای حل مشکلات · تشخیص راه حل های مشترک برای جامعه مهارتهای تفکر خلاق · تفکر مثبت · یادگیری فعال ( جستجوی اطلاعات جدید ) · ابراز خود · تشخیص حق انتخاب های دیگر ( برای تصمیم گیری ) · تشخیص راه حل های جدید برای مشکلات مهارتهای مقابله با هیجانات · شناخت هیجان های خود و دیگران · ارتباط هیجان ها با احساسات ، تفکر و رفتار · مقابله با ناکامی ، خشم ، بی حوصلگی ، ترس و اضطراب · مقابله با هیجان های شدید دیگران مهارتهای تصمیم گیری · تصمیم گیری فعالانه بر مبنای آگاهی از حقایق کارهایی که می توان انجام داد که انتخاب را تحت تأثیر قرار دهد. · تصمیم گیری بر مبنای ارزیابی دقیق موقعیت ها · تعیین اهداف واقع بینانه · برنامه ریزی و پذیرش مسئولیت اعمال خود · آمادگی برای تغییر دادن تصمیم ها برای انطباق با موقعیت های جدید مهارتهای تفکر انتقادی · ادراک تأثیرات اجتماعی و فرهنگی بر ارزشها ، نگرشها و رفتار · آگاهی از نابرابری ، پیشداوری ها و بی عدالتی ها · واقف شدن به این مسئله که دیگران همیشه درست نمی گویند · آگاهی از نقش یک شهروند مسئول مهارتهای مقابله با استرس · مقابله با موقعیتهایی که قابل تغییر نیستند · استراتژی های مقابله ای برای موقعیت های دشوار ( فقدان ، طرد ، انتقاد) · مقابله با مشکلات بدون توسل به سوء مصرف مواد · آرام ماندن در شرایط فشار · تنظیم وقت **** منبع : سايت کانون قلم -http://ghalamngo.com - آدرس اينترنتی : http://ghalamngo.com/pages/maghalamt/maharamt_zendegi.htm |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 1:10 توسط |
|
|
پس به مجسمه ساز گفتم : "هرچه می خواهی ضربه بزن ؛ بتراش و صیقل بده. و درد کارهایش و لطمه هایی را که ابزارش به من وارد می کرد به جان خریدم. درد هر چه بیشتر می شد؛ بیشتر تاب می آوردم تا زیباتر شوم." سخن که به اینجا رسید مجسمه با مهربانی به سنگ گفت:
منبع :دل پناه http://delpanah.blogfa.com |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 0:28 توسط |
|
|
زمانی که فیض کاشانی در قمصر کاشان زندگی می کرد، پدر خانمش، ملاصدرا، چند روزی را به عنوان میهمان نزد او در قمصر به سر می برد. در همان ایام در قمصر، جوانی به خواستگاری دختری رفت. والدین دختر پس از قبول خواستگار، شرط کردند که تا زمان عقد نه داماد حق دارد برای دیدن عروس به خانه عروس بیاید و نه عروس حق دارد به بیرون خانه برود. از این رو، عروس و داماد که عاشق و شیدای همدیگر بودند و می خواستند همدیگر را ببینند، به فکر چهره ای افتادند که نه با شرط مخالفت بشود و نه والدین عروس متوجه بشوند. لذا عروس حیله ای زد و گفت: من فلان موقع به قصد تکاندن فرش به پشت بام می آیم و تو هم داخل کوچه بیا، همدیگر را ببینیم. در آن وقت مقرر، دختر فرش خانه را به قصد تکاندن به پشت بام برد و فرش را تکان می داد و داماد هم از داخل کوچه نظاره گر جمال دلنشین عروس خانم بود و مدام این جملات را می خواند: اومدی به پشت بوندی اومدی فرش و تکوندی در این حال، عارف بزرگوار، ملاصدرا از کوچه عبور می کرد و این ماجرا را دید و شروع به گریه کردن کرد. او یک شبانه روز بلند گریه می کرد تا این که فیض کاشانی از او پرسید: چرا این گونه گریه می کنی؟ ملاصدرا گفت: من امروز پسری را دیدم که با معشوقه خود با خوشحالی سخن می گفت. گریه من از این جهت است که این همه سال درس خوانده ام و فلسفه نوشتم و خود را عاشق خدای متعال می دانم اما هنوز با این حال و صفایی که این پسر با معشوقه خود داشت من نتوانستم با خدای خود چنین سخن بگویم. لذا به حال خود گریه می کنم. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 22:49 توسط |
|
|
جک در رختخواب است. صبح شده و اولين پرتوهاي نور کم کم هوا را روشن مي کند. پرندگان آواز مي خوانند و از درختان شبنم مي چکد. جک خواب مي بيند و در رختخواب قلط ميخورد، ناله و گريه مي کند. پس از آن، او از رختخواب بلند شده و در صورت خود دردي حس مي کند. يک دقيقه بعد با خيال آسوده لبخند ميزند و دوباره در رختخواب دراز مي کشد. درحالي که پرندگان آواز مي خواندند و هوا روشن تر مي شود، جک خواب مي بيند. يک ساعت بعد بيدار ميشود، در حالي که چشمان خود را ميمالد مي گويد،"چرا انسان ها خواب مي بينند؟ ما خواب مي بينيم تا بترسيم؟ خوشحال شويم؟ بفهميم كه چه کسي هستيم؟ يا درباره احساسات و افکار خود اطلاعات بدست آوريم؟" جک هر شب خواب مي بيند، اما امشب خواب او نسبتاً بد بود. او نمي تواند خواب خود را فراموش کند. اغلب نمي توان رويا ها را به خاطر آورد، اما اين رويا براي او بسيار واضح است. به همين دليل او کاغذي از قفسه بر ميدارد، قلمش را پيدا ميكند و شروع به ترسيم مي كند. جک روياي خود را نقاشي مي کند: مردي درحال راه رفتن در خيابان شهري است که جک نمي داند کجاست. تمام خانه ها به رنگ زرد هستند و در هر خانه يک درخت وجود دارد. تمام خانه ها شبيه به يکديگرند- با همان تعداد در و پنجره. تمام درختان همانند هم هستند- دقيقاً به بلندي هم و همانقدر کهن سال. حتي تعداد برگ ها و شاخه هاي درختان با هم تفاوت ندارد. مرد به اطراف خود نگاه مي کند و نمي تواند راهش را پيدا کند. کسي در خيابان وجود ندارد تا بتواند سوال کند. مرد فرياد مي زند، "بيمارستان کجاست؟ بايد به بيمارستان بروم". درهر خانه پنجره اي از هر خانه باز ميشود و از آنها صداهاي بلندي شنيده ميشود که با هم ميگويند، "سيصد متر برو جلوتر ". مرد جلو مي رود و بيمارستان را پيدا مي كند. بيمارستان تنها ساختمان اين شهر است که با ديگر ساختمان ها تفاوت دارد. اما آن هم مثل ديگر ساختمان ها به رنگ زرد است و درختي که درجلوي آن قرار دارد مثل ديگر درختان نيست. او به در ساختمان نزديک مي شود و شاسي زنگ را فشار مي دهد تا داخل شود. لحظه اي بعد، درخود به خود باز ميشود ومرد با عجله داخل مي شود. مردي که لباس بلند سياهي برتن دارد از او مي پرسد، "چه مي خواهي؟" انگار صداي او از فاصله دور به گوش مي رسد. مرد مي گويد، " من بيمار هستم قلبم دچار مشکل شده، امروز روز گرمي است و من بسيار ضعيفم. مي توانيد به من کمک کنيد؟ " مرد سياه پوش مي گويد، "مي تونم کارتتونو ببينم؟" مرد کارتي کوچک و پلاستيکي به او مي دهد و مي گويد، اميدوارم کارتم مشكلي نداشته باشد". مرد سياه پوش پاسخ مي دهد، "معلوم خواهد شد". او کارت را ميگيرد و آن را در کامپيوتر قرار مي دهد. کل ديوار روشن ميشود و کارت ژنتيکي مرد به وضوح در اين صفحه نمايان شود. ژن ها يکي پس از ديگري نمايان ميشوند، اما ناگهان تصوير متوقف ميشود. مرد سياه پوش در حال جستجوي چيزي است. فلش کوچک سبز رنگي در صفحه ظاهر ميشود و به يک جفت ژن که به نظر مي رسد از کار افتاد باشند اشاره دارد. مرد سياه پوش مي گويد،"ما نمي تونيم بههتون کمک کنيم". مرد با عصبانيت مي گويد، چرا نميتوند؟ مسئله فکر مي کنم به قدر کافي واضح باشد. - شما هيچ آينده اي نداريد و بايد هر چه سريع تر اينجا را ترک کنيد! - آقا نمي توانيد استثناء قائل شويد؟ - اينجا ديگر استثنائي وجود ندارد! مرد بلند ميشود و به طرف در مي رود. مرد سياه پوش مي گويد، "طبق قانون بايد اينجا رو ترک کنيد. وظيفة من هم اينست كه شما را در ليست قرار دهم. بيرون!!" مرد با حالتي غمگين و با عجله به طرف در مي رود. جک صورت مرد را طوري نقاشي مي كند که شبيه خودش باشد. او با خود فکر مي كند، "او ميتواند خودم باشم." مرد لحظه اي در خيابان مي ايستد. سپس به سمت در بر مي گردد و فرياد ميزند"چرا هيچ استثنائي ديگر وجود ندارد؟چرا شما نميتوانيد متفاوت باشيد؟ چرا همه بايد شبيه هم باشند"؟ پاسخي نمي آيد!!! او در خيابان مينشيند، و به درختاني که جلو در هر خانه قرار دارد چشم ميدوزد. او با خود زمزمه مي كند، " اگر اينها زيبا تلقي ميشوند، من زيبايي را دوست ندارم". او مي تواند نامنظم تپديدن قلبش را حس كند. او واقعاً از يک دکتر كمك خواسته است، چرا که او مي داند دکتر مي تواند براي درد او دارويي تجويز کند. اما کارت ن او عاملي متفاوت را نشان مي مي دهد. بنابراين، نميتوانست از کسي کمکي دريافت كند. مرد به همسر و فرزندانش فکر مي مي كند. آيا آنها هم تفاوت داشتند؟ او هيچ گاه به اين مسئله فکر نکرده بود. او وحشت زده شده است. اگر روزي آنها نيز به کمک نياز داشتند و کسي به آنها کمک نکند، اين مسئله تقصير او باشد. تقريباً تاريک شده است. مرد سعي مي مي كند بخوابد. خيابان به سردي يخ است، اما او سردي را همچون نوعي آرامش حس مي مي كند. سرما به تمام تنش رخنه مي كند و اوتقريباً به خواب ميرود. پسري در خيابان مي دود. او مستقيم به طرف مرد مي آيد. هنگامي که به اومي رسد ميپرسد، " چرا اينجا خوابيده اي؟" مرد پاسخ نمي دهد. پسر دوباره مي پرسد،" از متفاوت استن وحشت داري؟" مرد پاسخي نمي دهد!!! پسر کوچک در حالي كه اشک در چشمانش حلقه زده است، بلند مي شود. او واقعاً مي خواهد با مرد صحبت کند. به جاي صحبت، دستش را روي خاک کف خيابان ميکشد. شايد طرحي ميكشد يا يادداشتي مي نويسد. جک ناگهان فراموش ميكند كه آن نوشته يا طرح چه بود. پسر ميدود و خيابان خالي شود. لحظه اي بعد مرد سرش را با تعجب بلند ميكند چون جايي كه آن پسر نقاشي کرده، گل هايي در حال رشد اند. و تمام آنها با يکديگر تفاوت دارند! حتي دو تا از آن ها نيز به يکديگر شباهت ندارد. مرد آهي ميکشد و با خود مي گويد، "در هر صورت هنوز اميد وجود دارد". جک با خود فکر مي كند، "اميد". اين چيزي است كه اومي گويد.
معناي اميد چيست؟ جک نقاشي را تمام مي كند. او خوشحال است که تصميم گرفته است خواب و روياي خود را نقاشي کند چرا که ناگهان همه چيز را درک مي كند به جز اميد. او با خود فکر مي كند،" اميد داشتن به چه معناست؟ اي کاش مي دانستم". |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 19:57 توسط |
|
|
فيليپ که متفکرانه نگاه مي کرد، گفت: من نمي دانستم که گلها هم تشنه مي شوند. عمه گرتي با اطمينان گفت : درست مثل تو اما آب خوردن آنها مدت زيادي طول مي کشد تا وقتي که تشنگيشان رفع شود و دوباره شاداب شوند. در باز شد و آليس با پتو و خرت و پرت و اسباب بازي دنبال پدر و مادر مي آمد. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 21:27 توسط |
|
|
جن جن از مدرسه برگشت . وقتي مادرش را ديد از ناراحتي گريه اش گرفت . « مامان چه اتفاقي براي موهاي تو افتاده است ؟» مادرش گفت : «از آنها خوشت نمي آيد؟ مگر زيبا نيست ؟ من به موهايم فر(شش ماهه ) داده ام ». جن جن اخم كرد. او دور مادرش چرخيد: «زياد هم قشنگ نيست . من خوشم نمي آيد. من آنرا به نحوي كه قبلا بود دوست داشتم . آن هاحالا ريش ريش به نظر مي رسند. بنظر مي رسد كه موهايت باد كرده است . سرت شبيه لانه پرنده شده است». مادر جن جن سعي كرد او را دلداري دهد و ظاهرا خودش را دلداري مي داد. اه جن جن من حالا مي فهمم چرا تو موهاي مرا دوست نداري. اما شايد بعد از چند روز به آن عادت كني. در اين مدت به آن علاقه پيدا خواهي كرد. جن جن راضي به نظر نمي رسيد: «شايد! اما من هنوز احساس مي كنم كه سرت دو برابر بزرگتر از ديروز است . مثل يك لانه بزرگ پرنده پهن شده است ». صبح روز بعد اولين كاري كه مادر جن جن بعد از بيدار شدن انجام داد نگاه به آينه بود. او فرياد زد: «خداي من ». بعد از خواب ديشب موهاي او بدتر از ديروز شده بود. او موهايش را براي مدت طولاني شانه كرد و با يك سشوار شروع به حالت دادن آن كرد. اما موهايش همانگونه باقي ماند. او دوش گرفت ، به داخل اتاق خواب رفت ، آن را دوباره شانه كرد و دوباره و دوباره به آن حالت داد. موهايش پرپشت تر و پرپشت تر مي شد. مادر جن جن ناراحت به نظر مي رسيد و سپس عصباني شد. او به خاطر پولي كه براي فر دادن موهايش پرداخته بود فكر مي كرد. او نمي دانست حالا با موهايش چكار كند. جن جن به داخل اتاق آمد. او مبهوت بود: «مامان لانه پرنده تو در حال بزرگ شدن است ». تو به من گفته بودي كه موهايت كم كم بهتر خواهد شد. اما بدتر هم شده است ». مادرش جواب داد: «اين قدر زياد تكرارش نكن من مي دانم كه زشت است ». اما جن جن دست از سر مادرش برنمي داشت : «چرا دادي براي موهايت فر گذاشتند مامان ؟ موهاي تو مرتب و زيبا بود. حالا زشت شده است . شبيه يك لانه پرنده است ». مادرش گريه اش گرفت : «لانه پرنده ! لانه پرنده ! چند بار مي خواهي تكرار كني ؟ خواهش مي كنم بس كن ». جن جن در همانجا ايستاد و به آرامي گفت : «اين يك واقعيت است اينطور نيست مامان ؟ آن يك لانه پرنده است ». خشم مادرش مانند آتشي مهيب زبانه كشيد و فرياد زد «من از تو خواستم آنرا تكرار نكني و تو دوباره تكرار مي كني. من دوست ندارم درباره موهايم زياد صحبت كنيم». جن جن براي مدت زيادي ساكت بود سپس زبان به سخن گشود: «سال گذشته را بياد بياور،وقتي من پيانو مي زدم تو عادت داشتي كه كنار من بايستي و دائم بگويي كه پيانو زدن من خوب نيست . من ناراحت و عصباني بودم و مي خواستم كه تو از كنار من بروي ولي تو گوش نمي دادي . من مي دانستم كه لازم است بعدا بيشتر تمرين كنم ولي تو مدام عيب جويي مي كردي ». مادر جن جن بشدت متحير به نظر مي رسيد اما او چيزي نگفت . سپس با صداي بلندي درحاليكه دندانهايش را بهم مي فشرد گفت : «مو و پيانو دو چيز مختلف هستند. آنها را با هم قاطي نكن ». جن جن به آرامي پاسخ داد: «آيا آنها واقعا متفاوت اند؟ من فكر مي كردم يكسان هستند چه تفاوتي دارند؟»
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 15:49 توسط |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
گفتم: در برابر این همه مهربونیت چیكار میتونم بكنم؟
گفتی:یا ایها الذین آمنوا اذكروا الله ذكرا كثیرا و سبحوه بكرة و اصیلا هو الذی یصلی علیكم و ملائكته لیخرجكم من الظلمت الی النور و كان بالمؤمنین رحیما .:: ای مؤمنین! خدا رو زیاد یاد كنید و صبح و شب تسبیحش كنید. او كسی هست كه خودش و فرشتههاش بر شما درود و رحمت میفرستن تا شما رو از تاریكیها به سوی روشنایی بیرون بیارن . خدا نسبت به مؤمنین مهربونه (احزاب/۴۱-۴۳) ::. |
| نوشته های پیشین |
|
اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 |
|
RSS
|